تبليغاتX
اندوه بی تو زیستن
دستامون اگر که دورن دلامون که دور نمی شه

مسافر

خسته بود و بی حوصله
                اولین باری نبود که بجای اون تصمیم می گرفتن
اومدنش ٬ رفتنش ٬ .... همه چیز
اما این بار تصمیم گرفته بود جلوی همه وایسه
آخه اینجا خونش بود
تمام دار و ندارش همینجاس
اونقدر به اینجا خو کرده بود که حتی به نظرش نمیرسید که این اتاق کوچک با دیوارهای کوتاه ٬

 خفقان آورترین جای دنیا می تونه باشه.
اما هرچی بوداینجا مال خودش بود و بیرون پر از دشمن که کمترینشون چاقو بدست منتظر خروج اون بودن تا ...
...
شروع کرده بودن
هلش میدادن
از این طرف به اون طرف پرت می شد
آخرش هم دو تا دست قوی دور گردنش رو گرفتن و کشیدنش بیرون
یه چاقوی سرد اونجا منتظرش بود
و شکم بی حفاظ اون
....
قضیه به همینجا ختم نشد
یک ضربه محکم پشتش رو لرزوند

و اولین گریه یک نوزاد رو همه شنیدند.

                            حالا از اون روز 27 سال مى گذره

   تولد

          تولد

               تولدت مبارك

 آره امشب شب شادى وشوره 

                                شب عشقه شب جشن وسروره

 امشب آسمون پرازستاره ست

                                ماه خوشگل من غرق نوره

 عطرتن توعطربهاره

                            چقدر دوستت دارم خدا مى دونه

               تولدت مبارك گل پونه

                                    گل عزيزمن يكى يه دونه

حالا نوبت فوت كردن شمع هاست

                      همه بگيد مباركــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 تولدت مبارک عزیزم

                   کاش پیشم بودی   ولی هر جا هستی خوش باشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 3:5  توسط النا | 

وقتی معلم گفت عشق چند بخشه؟ زود دستمو بردم بالا و گفتم يك بخش، اما از وقتی كه تو رو شناختم فهميدم سه بخشه! آتش ديدن تو، شوق با تو بودن، اندوه بی تو ماندن!!

 

اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکهامو نگاه ميکنم.

ميخوام همه اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم.

شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:34  توسط النا | 

می دونم تا حالا این شعر زیاد شنیدی که می گن "با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هر چه خواهی کن" تا حالا شده واقعا به این بیت شعر عمیقا فکر کنی. تفسیر تو از این بیت شعر چیه!؟ نکنه فکر می کنی اونایی که تو ناز و نعمت و بهترین امکانات زندگی می کنن با خدا بودن، در حالی که شاید هیچ وقت سر سجاده نیایش با خدای خودشون راز و نیاز نکردن و حتی نمی دونن قبله از کدوم طرفه. بر عکس یه نفر به ظاهر هیچ نداره ولی همیشه احساس خوشبختی می کنه می دونی چرا؟ بهت می گم چون اون ها همه چی رو از خدا می خواد از خود خدا.

چشماش رو به دستای دیگرون ندوخته، می دونه هر چی از اون بخواد بهش می ده.و اگه نده ایمان داره بهترین رفیق زندگیش صلاحش رو می خواد. برای انجام کارهای بزرگ و کوچیک به خودش توکل می کنه، مثلا می گه خدایا من می خوام ازدواج کنم نمی دونم طرف مقابلم آیا اونچه به ظاهر می گه هست یا نه؟ اما تو خوب می دانی همه چیز رو خودت درست کن.

اون آدم راه رفاقت با خدا رو بلده. اون می دونه از زندگی چی می خواد. بازی زندگی رو بلده. خوشبختی رو تو چیزای دیگه ای جستجو می کنه نه اون چیزایی که به اصطلاح آرامش و رفاه گفته می شه. اگه از این آدم بپرسی تو زندگیت چی کم داری می دونی چی بهت جواب می ده؟ می گه هیچی کم ندارم. ای بابا این چی می گه. ماشین آخرین سیستم که نداره، ویلا نداره، حتی یه خونه هم نداره، سفر خارج از کشور هم که نرفته.

اون می گه من همه چیز دارم. توی این زندگی به ظاهر ندار اون همه چیز رو داره چون خدا رو داره.

رفیق، می دونی می دونی بهترین رفیق آدما کیه؟فقط خداست باهاش رفاقت کن. تو زندگیت هر چی می خوای از خودش بخواه، به خودش توکل کن. حرفامو باور نداری بذار یه حدیث قدسی برات بگم.

"هر بنده ای از بندگانم اگر به من اعتصام ورزد(چنگ زند) و از دیگران قطع امید نماید و من این مطلب را از نهاد دل او بدانم، اگر همه آسمان ها و زمین و تمام مخلوقات ساکن در آنها برای او دامی بنهند من راه فراری برایش باز خواهم کرد. "حالا اینو گفتم بزار اینو هم بگم اگه عکس این قضیه عمل کنی یعنی به غیر خدا چشم بدوزی، خدا اسباب آسمان ها و زمین رو از دستت می گیره و زمین رو زیر پاهات خالی می کنه.

این طوری می شه که حتی تو ناز و نعمتم احساس خوشبختی نمی کنی چون یه جایی رو اشتباه اومدی تو فقط آدرس رو اشتباه رفتی. برگردد به همون جایی که بودی از خودش آدرسو بخواه نشونی دوست، پیش خودشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 19:35  توسط النا | 

در ابتدا:

  • نقش بازی نكنيد، خودتان باشيد  و با احساسات خود صادق باشيد.
  • از لحاظ عاطفی سخاوتمند باشيد، خساست به خرج ندهيد. اگر كسی را دوست داريد به او بگوييد.
  • عاشق نيروهای نهفته مرد (زن) نشويد (آنچه فقط اكنون هست را عاشق شويد).
    {سعی نكنيد با كسی كه شايد در آينده چيز بهتری شود ازدواج كنيد.}
  • ارزش خودتان را آن قدر پايين نياوريد كه مانند يك شئ با شما رفتار كنند.
  • به علامتهای هشدار دهنده مشكلات احتمالی توجه كنيد.

۱)   سعی كنيد بيشتر از آن كه در انتظار دريافت چيزی از همسرتان باشيد، چيزی به او ببخشيد. اگر هدف شما ايجاد حس رضايت و خوشبختی در همسرتان باشد، مطمئن باشيد فرصت های بی شماری برای رسيدن به اين هدف پيدا خواهيد كرد. در اين صورت شما نيز از لطف و محبت همسرتان برخوردار خواهيد شد. زيرا انسان ها همواره سعي مي كنند خوبی های ديگران را جبران كنند.

۲)   از همسرتان انتظارات غيرواقعی نداشته باشيد. اجتناب از انتظارات غيرواقعی می تواند از بروز بسياری درگيری ها، عصبانيت ها و سرخوردگی ها جلوگيری كند ...انتظار نداشته باشيد همسرتان كامل و بی نقص باشد. در ضمن هيچگاه او را با ديگران مقايسه نكنيد.

۳)   سعی كنيد نسبت به همه چيز ديدی مثبت داشته باشيد. 

۴)    به راه هايی فكر كنيد كه می توانيد همسرتان را نسبت به انجام كارهايي كه دوست داريد ترغيب كنيد. اگر اين روش مؤثر نبود روش های ديگر را امتحان كنيد و به ياد داشته باشيد كه تحسين و تعريف به موقع مي تواند يك انگيزه قوی باشد.

۵)   اهداف خود را طبقه بندی كنيد و افكار خود را بر مهمترين هدفتان يعنی داشتن يك محيط خانوادگی آرام و شاد متمركز كنيد. 

۶)    هيچ گاه با همسرتان وارد جنگ قدرت نشويد؛ به جای اين كار با او به توافق برسيد. 

۷)    همسرتان را به خاطر اشتباهاتش سرزنش نكنيد. در عوض سعی كنيد روشی در پيش بگيريد كه از تكرار اين اشتباهات جلوگيری كند. وقتی شما همسرتان را به خاطر اشتباهاتش سرزنش می كنيد، احساسات او را جريحه دار می كنيد و باعث آزار او می شويد.

۸)    اگر خدای ناکرده همسرتان به شما توهين کرد، سكوت كنيد و با او مقابله به مثل نكنيد. با اين كار از بروز بسياری از بحث های غير ضروری جلوگيری می كنيد. اين لحظات به سرعت سپری خواهند شد و شما مي توانيد در زمان بهتری با همسرتان درباره رفتارش صحبت كنيد (البته اين بدان معنا نيست که تصور کنيد الزاماً بايد با يک همسر بدزبان و بدخو کنار بياييد و هميشه تمام کج رفتاری های او را تحمل کنيد؛ اين مشکل ديگری است و راه حل های ديگری دارد).

۹)   در زمان حال زندگی كنيد. اشتباهات و وقايع تلخ گذشته را فراموش كنيد و سعی كنيد شرايط زندگی امروزتان را تغيير دهيد. 

۱۰)  همواره از همسرتان بپرسيد: برای اين كه زندگی ما شاد و دلپذير باشد، من چه كاری می توانم انجام بدهم؟

 

خوب به هر حال لازم بود شمام یاد بگیرید دیگه.......................

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 16:4  توسط النا | 
 

چون بچه زرنگ و باهوشی بودم،
بابام یک اسکناس پانصد تومانی بهم داد
من هم آن را با دو اسکناس نو دویست تومانی تاخت زدم
آخه دو تا بیشتر از یکی است! بعد اسکناس ها را گرفتم
و در عوض سه تا صد تومانی
دادمشان به همکلا سی ام_ فکر کنم او خبر نداشت که
سه تا بیشتر از دو تا است!
همان موقع به پیرمرد کوری بر خوردم
و درست به همین دلیل که نمی توانست ببیند،
درعوض سه تا صد تومانی ام، چهار تا پنجاه تومانی بهم داد
و خب معلوم است، چهار تا بیشتر از سه تا است!
بعد آن پایین، توی مغازه پرنده فروشی
پنجاه تومانی ها را دادم به شاگرد مغازه
و آن احمق به جای آن ها پنج تا بیست تومانی بهم داد
و پنج تا هم که بیشتر از چهارتا است!
بعد، رفتم خانه و پول ها را نشان بابام دادم،
با دیدن آن ها تمام صورتش سرخ شد،
چشم هایش را بست و سرش را تکان داد
از داشتن بچه ای مثل من چنان احساس غرور کرد که زبانش بند آمد!

توام از بودن با من احساس غرور مي كنى؟ مگه نه    

 خجالت نكش بگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

راستى اينم بگو كه بى من ميميرى خيالت راحت به كسى نميگم كه اينارو و خيلي چيزايه ديگه رو بهم گفتى( البته اگر خودشون تا حالا نفهميده باشن.)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:24  توسط النا |